علم دینی در فرهنگ و ادبیات فارسی اسلامی- ایرانی

علم دینی در فرهنگ و ادبیات فارسی اسلامی- ایرانی

ناصر خسرو:

ناصر خسرو زندگی و شادی را در علم دین می بیند. علم افلاطونی را در برابر علم دین، باد می داند. مایه شرف و فضل دانایان را در دانستن علم دین تفسیر می کند. دین را معدن دانش و قرآن را چشمه حکمت تعبیر می کند. تنها درمان ترس از مرگ را فهم علم دین می داند. علم را خانه ای می داند که ورود به آن مستلزم دانستن قرآن است. دل خزینه علم دین است و علم دین، برترین گوهر است. علم دین میوه باغ پیامبر است. اگر به علم دین دست یابی خداوند تو را دستگیری می کند و از جهل می رهاند. علم دین شهری است که علی (ع) در آن است. (ناصر خسرو، قصیده 205، بیت 20)

کتاب ایزد است ای مرد دانا معدن حکمت          که تا عالم به پای است اندر این معدن همی پاید[1]

بی علم دین همی چه طمع داری                          در هاون آب خیره چرا سایی[2]

زندگی و شادی اندر علم دین است ای پسر         خویشتن را گرنه مستی، مست و مجنون چون کنی[3]

چو سوی حکمت دینی بیابی ره، شوی آگه          که افلاطون همی بر خلق باد پیامد[4]

بیابد شست جانت را به علم دین به علم دین             چنان کاب از نمد، جان را زشبهتها بیالاید[5]

خازن علم قرآن فرزند شیر ایزدست                         ناصبی گر خر نباشد زوش چون باید رمید[6]

به دین جوی حرمت که مرد خرد                             به دین شد و سوی مردمان محترم[7]

شریعت کان دانش گشت و فرقان چشمه حکمت      یکی مر زر دین کُه یکی مر آب دین رایم[8]

اگر انسان به کسب دانش بپردازد ولی بی دین باشد؛ نمی تواند به کسب کمال نایل شود و اساساً توشه آدمی را در این دنیا برای طی مراحل کمال همزمانی کسب دین و دانش می داند.

آن زمان دنیا بنده انسان می شود که مدارج دینی و علمی را طی کند. از دین و دانش به خانه و جایگاهی که مایه آرامش آدمی است تعبیر می کند و این دو را جدا از هم پوچ و میان تهی می داند و می گوید که خداوند طاعت با معرفت را از انسان پذیرا می شود و طاعت جاهلانه نزد او ارزشی ندارد و در همه کارها آدمی را به صبر و طمأنینه دعوت می کند الا در کسب دین و دانش. او دین و دانش را نردبانی می داند که مایه کمال آدمی است. از نظر گاه او کسب دین و دانش، سعادت دو جهان را در پی دارد:

گر از دین و دانش چرا بایدت                                  سوی معدن دین و دانش بچم[9]

خرد و جان سخن و گوی که از طاقت و علم             پریانند بر این پیروزه پرند[10]

این چراگاه دل و جام سخت گوی تو است                جهد کن تا به جز از طاعت و دانش نچرند[11]

گر به دنیا در نبینی راه دین                                        و زره دانش نیلفنجی کمال[12]

حکیم ناصر خسرو قبادیانی کسب علم را توشه و زاد راه آخرت می داند علم را وسیله رهایی از عذاب و مایه آسایش دو گیتی تفسیر می کند و می فرماید: نخستین گام برای این که تو خود را مخلوق شایسته خدا معرفی کنی کسب علم است. ناصر خسرو میزان کسب علم را قیمت و ارزش آدمی می داند. او طاعت و علم را به بهشت تعبیر می کند و هم چنین مایه و سرمایه قیامت را علم و دانش می‌داند.

آن جا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور          پس خواب و خور ترا و خرد با هنر مرا[13]

حکمت آموز و کم آزار و نکو گو و بدانک          روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست[14]

گر به شارستان علم اندر بگیری خانه ای                روز خویش امروز و فردا فرخ و میمون کنی[15]

ز دانا ای پسر نیکو سخن را گر بیاموزی                  به در عالم تو را هم خالق و هم خلق بستاید[16]

گر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرایی            جهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگراید[17]

عطار:

عطار وقتی از لفظ علم به تنهایی استفاده می کند؛ منظورش معرفت به ذات حق یا بصیرت و کشف درونی است. گاهی منظورش از علم، علوم کسبی و دنیوی است. در منطق الطیر عقل را مایه بینایی جان و علم را وسیله شناسایی می داند. عطار در اشعار مختلفی دعوت به علم و علم آموزی می کند و علم را چراغ راه زندگی می داند و معتقد است هر که را بهره ای از علم نباشد در چاه تاریک دنیا گمراه خواهد و شد و هرگز به آسایش نخواهد رسید:

چو تن را قوت باید تا فزاید                                      ز دانش نیز جان را قوت باید

مرد بی دانش در راه گمراه                                      که راه دور و تاریک است و پر چاه

چراغ علم و دانش پیش خود دار                             و گرنه در چاه افتی سرنگونسار

کسی کو او را چراغ دانش نیست                              یقین دارم که در آسایشی نیست

(عطار، 1376، ص 74)

عطار در الهی نامه در حکایت اسکندر و مرد حکیم علم در معنی حکمت را همچون آب حیات می داند و معتقد است که اگر شاه جهان نیز باشی از علم و حکمت بی نیاز نخواهی بود.

عطار  گاهی علم را در معنی بصیرت و کشف درونی می آورد و معتقد است عبادت و پارسایی صرف زاهدان در صورتیکه با این نوع از علم همراه نباشد مایه رهایی و نجات نخواهد گشت، عطار ارزش واقعی انسان را به میزان علم او می داند:

تو را قیمت به علم است و به کردار                    تو همچون من در افزودی به گفتار

به قدر آن که علم و کار داری                           بدان، ارزش بدان مقدار داری   (همان، ص 79)

عطار در ادبیات بیشتری از علم در معنی مطلق دانش و علوم کسبی نام می برد. او معتقد است این علوم ظاهری فایده ای ندارد و باید جمله آنها را با آب سیاه فرو شست. او این نوع از علوم را مایه کبر و غوغا می داند و معتقد است این نوع علوم، مایه افزایش حب مال و جاه، حیله گری و افزایش حرص و آز خواهند گشت:

مطلب مشابه :  فرا شناخت!آگاهی در باره نظام شناختی خویش

علم خوانی کبر و غوغا آورد                                    عشق ورزی شور و سودا آورد

(عطار، 1383، ص 238)

علم دین اصلی ترین علم مورد توجه عطار است و هر علمی غیر از علم دین را بی ارزش می داند و معتقد است تنها این نوع از علم است، که باعث سعادت انسان خواهد شد. علم دین از نظر عطار شامل علم فقه، علم تفسیر و علم حدیث است.

عطار علم دین را مغز نجات و باعث حسن اخلاق و تبدیل صفات رذیله به صفات حسنه می‌داند و معتقد است هر که را فهم صحیح این سه علم فراهم آید؛ امور دنیوی در نزد او بی ارزش جلوه خواهد کرد و سراغ کسب مال و مقام نخواهد رفت، اما اگر کسی جهت حظّ نفس به فراگیری این سه علم بپردازد مقام او از مقام سگی بالاتر نخواهد رفت. عطار هر علمی غیر از علم دین را لاینفع می داند و با اشاره به کتاب شفای ابن سینا بر فیلسوفان می تازد و تنها علم نجات بخش را دریای علم حق می داند:

علم، عقل تو بفرمان رفتنست                              نه بعقل فرد حیوان رفتنست

علم جز  بحر حیات حق مخوان                          وزشفا خواندن نجات خود مدان

علم دین فقه است و تفسیر و حدیث                   هر که خواند غیر این گردد خبیث

مرد دین صوفیست و مقری و فقیه                       گرنه این خوانی منت خوانم سفیه

این سه علم پاک را مغز نجات                            حسن اخلاق و تبدیل صفات

این سه علمت و این سه منبع                                هر چه بگذشتی از این لاینفع

من در این هر علم بویی برده ام                            پیش هر رنگی رکویی برده ام

(همان، ص 54)

عطار با وجود تمام ارزشی که برای علم دین قائل است به یادگیری صرف آن اکتفا نمی کند و دارنده این علم را نیز همچون سایر علوم دعوت به عمل کردن می نماید و معتقد است هر که را این علم حاصل باشد و به کار نبندد باید بر او گریست:

ترا با علم دین کاری بباید                                         بقدر علم کرداری بباید

برو کاری بکن کین کار خامست                              که علم دین ترا حرفی تمامست

کسی کو داند و کارش نبندد                                    بگوی که او بر خویش خندد

(عطار، 1376، ص 75)

عطار در آثارش به علم الیقین و عین الیقین که گذشتن از انها لازمه رسیدن به شهود حق و مرتبه حق الیقین است اشاره می کند و در نظر او علم الیقین در حکم مرحله ای است که توقف بر آن را ملال آور است و عطار تأکید بر گذشتن از این مرحله و رسیدن به عین الیقین دارد تا بعد از این مرحله تجلی ذات الهی و مرحله حق الیقین اهل معارف را فراهم گردد.

در متون عرفانی تعاریف مختلفی از این سه علم آمده از جمله در تعریفات جرجانی آمده است: «عین الیقین آنست که از اقامه دلیل حاصل شود، به گونه تصور امور، آنچنان که هستند. عین الیقین، یقینی است که از راه کشف ومشاهده به دست آید، حق الیقین شهود حق است به حقیقت در مقام عین جمع احدیت در اصطلاح صوفیه علم الیقین آن است که بدانی در وجود جز ذات و صفات و افعال حق نیست. عین الیقین آن است که ببینی هر چه هست ذات و صفات اوست و حق الیقین آن است که مشاهده کنی که جز او هیچ نیست.» (نوربخش، 1378، ج 2، ص 145)

عطار در اسرارنامه گذشتن از مرحله علم الیقین و رسیدن به عین الیقین را برای کسی میسر می داند که مبتلا به درد دین باشد. در نظر او عین الیقین که از اقامه دلیل بر بنده حاصل می شود در صورتی که از راه کشف و مشاهده به مرحله عین الیقین برسد، سالک را به فنای در حق و مرحله حق الیقین می رساند. عطار در دیوان غزلیات خود صبر کردن بر عین الیقین را لازمه رسیدن به عین الیقین می داند:

عطار به صبر تن فرو ده                                تا علم یقین شود عیانم (عطار، 1342، ص 569)

عقل و دل جان چو بی نشان                         از کنه تو چون دهد نشانم

از علم مرا ملال بگرفت                                آخر روزی شود عیانم (همان، ص 571)

عطار در کنار علم دین که آن را تنها علم مفید به حال دنیا و آخرت انسان می داند در آثارش ضمن بیان حکایات از علومی همچون کیمیا، سحر، نجوم، علم طشت و خایه و علم لات و لوت نام می برد که در مقابل علم دین که در نظر او علم اخروی است شاید بتوان این علوم را علوم ظاهر یا علوم دنیوی نامید. عطار در الهی نامه در مقاله پنجم به طور مبسوط به علم سحر و جادو در مقاله نوزدهم به علم کیمیا می پردازد. عطار علم جادو را علم شیطان و علم کیمیا را مایه افزایش حرص و آز می داند، شواهد این ابیات در آثار عطار فراوان است، (محبتی، 1388، ص 247)

مولانا:

مولانا بر این باور است که علم انسان سرچشمه ای جز خداوند ندارد، و اگر علم انسان به پایگاهی غیر از خداوند متصل شود. پس از مدت کوتاهی کم اثر و بی ارزش می شود. او می گوید علم و بینش انسان اگر از علم خداوند سرچشمه بگیرد، می تواند به کنه و حقایق اسرار عالم واقف شود. اما اگر از علم الهی دور شود و در عین حال قضا و مشیت الهی او را یاری نکند در درک و فهم ابتدائی ترین امور قاصر و ناتوان است:

چشم آدم، چون به نور پاک دید                             جان و سر نام ها، گشتش پدید

چون ملک، انوار حق در وی بتافت                        در سجود افتاد و در خدمت شتافت

مطلب مشابه :  ویژگی‌های بالینی هراس اجتماعی

این چنین آدم که نامش می برم                               دانش یک نهی، شد بروی خطا

این همه دانست چون آمد قضا                               گرستایم تا قیامت، قاصرم

(دفتر اول، 49-1246)

مولانا در دفتر چهارم به این نکته اشاره می کند و می گوید به سبب کرم و لطف الهی موجودات صاحب عقل و هوش می شوند و در عین حال اگر قهر و غضب خداوند رخ دهد علم و دانش ارباب عقول محو و نابود می شود:

در جهاد از لطف، عقلی شد پدید                                  وز نکال از عاقلان دانش رمید

عقل چون باران به امر آنجا بریخت                                 عقل، این سو خشم حق دید و گریخت

(دفتر چهارم، 32-2831)

علمی که بدون واسطه از جانب خداوند بر دل انسان نتابد به مانند رنگ و روغنی است که آرایشگران برای زیبا ساختن چهره به کار می برد و به سرعت محو و زایل می شود. اما اگر انسان بتواند این علوم را به خوبی بیاموزد و به کار بگیرد، خداوند از بار گران وجود او خواهد کاست و از علوم حقیقی و معنوی به انسان عطا خواهد کرد:

علم، کآن نبود زهوبی واسطه                                آن نپاید، همچو رنگ ما شطه

لیک، چون این بار را نیکو کشی                            بار برگیرند و بخشندت خوشی

هین مکش بهر هوا این بار علم                             تا شوی راکب تو، بر رهوار علم

تا که بر رهوار علم آیی سوار                               بعد از آن افتد تو را از دوش بار

(دفتر اول، 52- 3449)

مولانا در انتهای داستان طوطی و بازرگان به مناجاتی عاشقانه با خداوند می پردازد. در بین مناجات اشاره به علم انسان می کند که، در برابر علم خداوند مانند قطره و دریا می باشد سپس از خداوند می خواهد این قطره های ناچیز علم بشری را به دریای بی پایان معارف الهی متصل گرداند، چون در غیر اینصورت به زودی محو و نابود می شود:

این قدر ارشاد، تو بخشیده ای                                 تا بدین بس، عیب ما پوشیده ای

قطره ای دانش که بخشیدی زپیش                           متصل گردان به دریاهای خویش

قطره علم است اندر جان من                                   وارهانش از هوا و زخاک تن

پیش از آن کین خاکها خسفش کند                        پیش از آن کین بادها نسفش کند

گرچه چون نسفش کند تو قادری                           کش از ایشان واستانی، واخری

(دفتر اول، 84-1881)

مولانا می گوید علم و دانش بشری در مقابل علم خداوند فانی است.او در تبیین این مطلب داستان اعرابی و خلیفه را مطرح می کند و می گوید، آن سبوی آب که اعرابی به عنوان تحفه و هدیه نزد خلیفه می برد در مقابل رودخانه دجله ارزشی ندارد. سپس از صورت داستان این گونه نتیجه می گیرد :« سبوی آب، علم و معرفت محدود بشری است، خلیفه نموداری از علم بیکران و محیط خدایی است، ما بدین کوزه تنگ و کران پذیر، از فرط نادانی، مدعی هستیم که علم بی نهایت حق را می سنجیم ،و بر چگونگی آن، داوری می کنیم و…»(فروزانفر، 1377، ص 945)

آن سبوی آب، دانش های ماست                              و آن خلیفه، دجله علم خداست

ما سبوها پر به دجله می بریم                                      گرنه خردانیم ما خود را خریم

باری اعرابی بدان معذور بود                                     کو زدجله، بیخبر بود و ز رود

گر زدجله با خبر بودی چو ما                                    او نبردی آن سبو را جابجا

بلکه از دجله اگر واقف بدی                                    آن سبو را بر سر سنگی زدی

(دفتر اول، 52- 2848)

مولانا می گوید علم عارفان و انسانهای کامل، حاصل ریاضت و صفای دل و جان است. و پس از طی طریق به مرتبه ولایت در پیشگاه حق می رسند و علم الیقین به عین الیقین تبدیل می شود و شک و تردید از بین می رود.

دفتر صوفی سواد حرف نیست                           جز دل اسپید همچون برف نیست

زاد  دانشمند، آثار قلم                                     زاد صوفی چیست! آثار قدم

(دفتر دوم، 60-159)

«اما علم عارف که ناشی از عقل وحی و مبنی بر حصر توجه به حق است وی را در حبس و غربت دنیای حس رها نمی کند و مثل هرگونه معرفت گنوسی مقتضی رهایی و متضمن نجات اوست. اما این علم لطیفه یی است که در محدوده سواد و حرف نمی گنجد و دفتر و کتاب آن عقل بحثی نیست، قلب صافی است که از زنگ کدورتهای حسی زدوده باشد.

از اینجاست که صوفی علم بحثی را بی اهمیت می شمرد و اظهار آن را هم چون متضمن خودنگری است آفت می یابد. بدین جهت برخلاف علما آثار قلم را زاده راه نمی سازد، به آثار قدم که لازمه اش پیروی از طریقت و متابعت از پویه مردان راه است اعتماد دارد، و این علم که منجر به یقین تواند شد برای او حکم آبی را دارد که از قعر ریگ درون چاه می جوشد و جهت حفظ استمرار آن پاک نگهداشتن مجرای آن از خس و خاشاک تعلقات حسی کافی است، حاجت به آن نیست که از کویها به وسیله جویها به درون این چاه که آب از آن می جوشد آب دیگر وارد کرد.»(زرین کوب، 1364، ص 540)

مولانا می گوید اگر مؤمن با نور خداوند نمی نگریست چگونه می توانست به کنه امور غیبی واقف شود. به همین دلیل کسانی می توانند به علم و معرفت حقیقی نائل شوند که به مدد نور الهی می نگرند:

مؤمن ار ینظر به نورالله نبود                                   غیب، مؤمن را برهنه چون نمود!

چونکه تو ینظر به نارالله بدی                                  نیکوی را واندیدی از بدی

(دفتر اول، 32- 1331

  1. ق 19، ب 22.
  2. ق 3، ب 20.
  3. ق 11، ب 31.
  4. ق 19، ب 24.
  5. ق 19، ب 27.
  6. ق 25، 36.
  7. ق 30، ب 30.
  8. ق 38، ب 22.
  9. ق 30، ب 36.
  10. ق 31، ب 6.
  11. ق 31، ب 6.
  12. ق 33، ب 43.
  13. ق 6، ب 30.
  14. ق 10، ب 40.
  15. ق 11، ب 32.
  16. ق 19، ب 11.
  17. ق 19، ب 18.