پایان نامه روانشناسی در مورد : رضایت زناشویی
بهمن 17, 1397 Comments..0

مورد مشاهده قرار داد کودکان والدین قاطع و اطمینان بخش هنوز هم در مهارت های شناختی (جامعه پذیری) در سطح بالایی و در فعالیت های گروهی در سطح نسبتاً بالای مشارکت داشتند. در همان زمان کودکان والدین مستبد، به طور کلی در مهارت های شناختی و اجتماعی، متوسط الی زیر متوسط بودند. کودکان والدین سهل گیر در هر دو حیطه شناختی و اجتماعی مهارتی نداشتند. در واقع توانایی کودکان که به شیوه قاطع و اطمینان بخش بزرگ شده بودند، در نوجوانی مطمئن، رو به ترقی و از نظر اجتماعی با کفایت بودند و از مصرف مواد مخدر و سایر مشکلات رفتاری مبرا بودند (بامریند، 1991).
ری و همکارانزیرنویس شود (1990)، کیفیت فرزند پروری را در والدین نوجوانان مبتلا به اختلال مقابله ای و اختلال سلوک، مورد مطالعه قرار دادند. در این تحقیق یک مقیاس فرزندپروری توسط سه گروه از نوجوانان بهنجار، نوجوانان مبتلا به اختلال سلوکی و نوجوانان مبتلا به اختلال مقابله ای تشکیل شد نتیجه تحقیق نشان داد که بین این سه گروه از نوجوانان تفاوت معنی داری وجود دارد، نوجوانان بهنجار در مقایسه با دو گروه دیگر والدین خود را ایده آل توصیف نمودند. در حالی که افراد مبتلا به اختلالات سلوکی و مقابله ای والدین خود را کنترل کننده و بی احساس توصیف نمودند. به نظر می رسد در تمام گروه های قومی و نژادی، مورد مطالعه در ایالت متحده تا اکنون بین شیوه های فرزندپروری قاطع و اطمینان بخش و پیامدهای رشدی مثبت کودکان رابطه وجود داشته است (شافرزیرنویس شود، 1996).
عوامل مؤثر بر شیوه های فرزندپروری
شخصیت والدین، تربیت تولد، پایگاه اقتصادی، اجتماعی خانواده (توسلی، 1379، ص32).
جنسیت کودک، اندازه خانواده (هترینگتون، 1373).
کیفیت زناشویی، تحصیلات والدین، سن والدین، ویژگی های ذاتی کودک، محیط و منابع استرس.
حمایت، ارزش های فرهنگی (عشقی نژاد، 1379، ص22).
پیامدهای شیوه های فرزندپروری
هر کدام از شیوه های فرزندپروری پیامدهای خاص خودش را دارد، شیوه فرزندپروری اقتداری در دوران کودکی باعث می شود کودکان سرزنده، شاداب و دارای عزت نفسی بالا، خودکنترلی بالا، رفتار نقش جنسی اندک باشند و همین شیوه فرزندپروری باعث می شود که در نوجوانی، نوجوان از سطح بالای جرأت خود، بلوغ اجتماعی و اخلاقی، پیشرفت علمی و موفقیت آموزشی برخوردار شود. شیوه فرزندپروری استبدادی در دوران کودکی باعث می شود کودک مضطرب، ناشاد و ناسازگار بار بیاید و در صورت ناکام شدن، خصومت از خود نشان دهد و در نوجوانی باعث می شود که نوجوان سازگاری کم تری نسبت به همسالان از خود نشان دهد (برک،زیرنویس شود 1997، ص76).
شیوه فرزندپروری سهل گیر در کودکی باعث می شود کودک تکانشی، نافرمان، سرکش و متوقع و وابسته بار بیاید، نسبت به تکلیف پافشاری کم تری از خود نشان دهد و در نوجوانی باعث خودمداری نوجوان می شود و عملکرد ضعیفی در مدرسه از خود نشان می دهد. شیوه اقتداری موجب پایداری شایستگی کودک می شود که به اعتقاد بام ریند همین امر باعث رشد فوق العاده است. اما مانند سایر نتایج همبستگی این رابطه همبستگی نیز می تواند تفسیر های گوناگون داشته باشد. والدین کودکان رشد یافته از تاکتیک های مطلوبی استفاده می کنند. به این دلیل که نوجوانان آن ها دارای هماهنگی و خود فرمانبرداری هستند نه به این دلیل که کنترل شدید لازمه فرزندپروری مؤثر است. باز هم بامریند به این مطلب اشاره می کند که در خانه های اقتداری اغلب کودکان در مقابل راهنمایی کردن بزرگسالان مقاومت می کنند اما والدین با آن ها صبورانه و منطقی برخورد می کنند، به این صورت که نه تسلیم خواسته های نامعقول فرزندان می شدند و نه پاسخ تند و مستبدانه به آن ها می دهند. بامریند تأکید کرد فقط مهار شدید چندان مؤثر نیست بلکه استفاده منطقی و معتدل از کنترل شدید باعث تسهیل تحول می شود (برجعلی، 1378، ص98).
به هر حال خصوصیت خود کودک نیز در تسهیل کاربرد شیوه اقتداری مؤثر است. بدین معنی که کودکان ذاتاً مشکل دار با احتمال بیشتری نظم اجباری را نمی پذیرند بعضی از والدین به هنگام مقاومت کودک در برابر آن ها واکنش های متناقض نشان می دهند. اول با تندی کردن و بعد با تسلیم شدن، در نتیجه باعث تقویت رفتار سرکشی در کودک می شود. والدینی که هر دو شیوه کناره گیری و استبدادی حتی گاه گاهی به کار می برند، فرزندان شان پرخاشگر و مسؤولیت ناپذیر می شوند و در مدرسه عملکرد ضعیفی دارند و به تدریج روابط بین شیوه های فرزندپروری والدین و ویژگی های کودکان دو جانبه می شود کودک تکانشی و بدخو، باثبات بودن، منطقی بودن و صبوری را برای والدین سخت می سازد، اما فعالیت فرزندپروری می تواند رفتار مشکل را تقویت کند یا کاهش دهد. حال ببینیم چرا یک شیوه فرزندپروری اقتداری موجب حمایت از شایستگی فرزندان می شود و می تواند رفتار سرکشی و غیر اجتماعی او را مهار کند؟ در پاسخ باید گفت چندین دلیل وجود دارد. اول، اگر یک کنترل منصفانه و با استدلال صورت گیرد و نه کنترل بی رویه و دلخواه احتمال خیلی بیشتری دارد که این کنترل درونی شود. دوم، شیوه تربیت والدینی که در حفظ استانداردها در مورد فرزندان ثابت قدم هستند الگوه هایی از رفتارهای ابراز وجود و اعتماد را به آن ها ارائه می دهند، هم چنین، تقویت کنندگی آن ها مؤثر است و کودکان را برای دستیابی به انتظارات شان تقویت می کنند و عدم موافقت با بعضی از کارهای آن ها چون توأمم با مهربانی و دلسوزی است تأثیر بهتری خواهد داشت. توقع والدین مقتدر با توانایی فرزندان در پذیرفتن رفتارهای خویش متناسب است. از این رو این گونه والدین را متقاعد می کنند که افرادی با کفایتی هستند و می توانند در کارها موفق شوند و این برخورد موجب پرورش رفتار پخته و مستقل و افزایش سطح حرمت خود می شود (برک، 1997، ص46، 45).
پیشینه تحقیق
تحقیقات خارجی
– سیلارز (1980)، در پژوهشی به بررسی رویکردهای تعاملی برای مدیریت تعارض پرداخت، وی متوجه شد افراد عموماً از سه شیوه برای برخورد با تعارض استفاده می کنند. 1) اجتناب یا طریق دور از یعنی تلاش برای طفره رفتن از تعارض و بحث در مورد آن، 2) شیوه توزیعی یا در مقابل همسر یعنی بحث در مورد تعارض که شامل ارزیابی منفی همسر یا گلایه کردن از او می شود. 3) شیوه یکپارچه یا همراه همسر یعنی بحث در مورد تعارض با این تفاوت که دارای ارزیابی خنثی یا مثبت از همسر بوده و به دنبال گله و شکایت نمی باشد. تحقیقات نشان داده است که فنون یکپارچه با رضایت فرد از رابطه زناشویی رابطه مثبت و شیوه های توزیعی و اجتناب با آن منفی دارند (اولسون و همکاران، 2004).
– رندز (1981)، چهار سبک حل تعارض را بین 244 زوج شمال کالیفرنیا که دارای سند رسمی ازدواج بودند شناسایی نمود. سبک های حل تعارض براساس رفتارهای استفاده شده در حل تعارض، انتظاراتی که از نتیجه تعارض حاصل می شود و رضایت زناشویی طبقه بندی شدند.
1- سبک غیر صمیمی- پرخاشگر: تعارض به سادگی به سایر موضوعات گسترش می یافت و سطح رضایت زناشویی پایینی داشتند.
2- سبک غیرصمیمی- غیرپرخاشگر: کمبود نشاط و پایین بودن صمیمت بعد از تعارض از مشخصه این سبک بود هر چند وخامت تعارض کم بود اما رضایت زناشویی پایینی داشتند.
3- صمیمی- پرخاشگر: اگرچه این زوج ها عصبانیت نشان می داند. اما آن ها از صمیمیت پایان حل تعارض لذت می بردند.
4- صمیمی- غیرپرخاشگر: حل تعارض، صمیمیت این زوجین را افزایش می داد. و حل تعارض شامل حمله کردن و مقصر دانستن یک دیگر نبود.
– تحقیقات فیتزپاتریک و ویتمن (1986)، نشان داد که سه نوع از زوجین (سنتی، مستقل و مجزا) در هنگام حل تعارض از فنون مختلفی استفاده می کنند. زوجین سنتی کم تر از دو گروه دیگر به اجتناب روی می آورند. خصوصاً هنگامی که مسائل مهمی در میان باشد. زوجین مستقل بیشتر از دو گروه دیگر به تکذیب و بی اهمیت شمردن صحبت همسر و جستجوی اطلاعات می پردازند. و زوجین مجزا نسبت به ارتباط خود ماهیتی ستیزگر نشان می داند و بیشتر از فنون توزیعی یعنی تمایل به اجتناب از تعارض و ابراز وجود استفاده می کردند. به عقیده فیتز پاتریک نوعی ساختار ناامیدی در الگوی ارتباطی زوجین جدا از هم مشاهده می شود. که آن ها را برای خشونت یا سوء رفتار مستعدتر می نماید. (اولسون و همکاران، 2004، ص78).
– آیست لی (1993)، در پژوهش خود حل تعارض را، در طول اولین سال زندگی زناشویی که نمونه شامل 219 زوج بود مطالعه کرد این پژوهش گر رفتارهای تعارضی را به دو عنوان سازنده، مخرب طبقه بندی کرد. که رفتارهای تعارضی مخرب عبارت بودند از: توهین به یکدیگر، تهدید کردن یکی از همسران، و اشاره کرده به موضوعاتی که در گذشته رخ داده بود. و رفتارهای تعارضی سازنده عبارت بودند: به آرامی در مورد مشکل صحبت کردن، تلاش برای مصالحه کردن، پیشنهاد راه حل جدید، درک موقعیت و گوش دادن همسران به یکدیگر (آلیست لی و همکاران، 1993).
– کرداک (1995)، در پژوهشی به بررسی رابطه بین رضایت زناشویی و شیوه های حل تعارض پرداخت و مشاهده کرد که رضایت زناشویی هم با فراوانی استفاده از راهبردهای مخرب حل مسأله و هم با فراوانی توام مداخله ی همسر در تعارضات درونی و کناره گیری شوهر رابطه منفی دارد.
– ماکی و اوبرین (1998)، که 120 زن و شوهر را که به صورت هدفمند انتخاب شده بودند مطالعه کردند. و به دو سبک حل تعارض پی بردند که عبارتند از سبک مواجهه و سبک اجتناب کننده، و این که کدام سبک از دیگری بهتر است بستگی به بافت ازدواج هر یک از زوجین دارد که بوسیله سبک های شخصی هر یک همسران تعیین می شود.
– (کریشناک و باهلر، 2000)، در یک پژهش فراتحلیل به بررسی پژوهش های در زمینه تعارض های درون والدینی و رفتارهای والدینی پرداختند و این پژوهش ها را از سال 1981 تا 1988 مورد بررسی قرار دادند. و نتایج این فرا تحلیل آشکار ساخت که، رابطه ای بین ارتباط های منفی زناشویی و تمایل های منفی والد- فرزندی وجود دارد. آن ها هم چنین به این نتیجه دست یافتند که زوجینی که گرفتار تعارض زناشویی بودند، دارای والدینی بودند که از شیوه های انضباطی سخت استفاده می کردند. محققان دریافتند که بچه هایی که خانواده های شان دارای تعارض زناشویی بود خطر بیشتری در رفتارهای مختلف و مشکلات عاطفی داشتند و وقتی بچه ها در معرض تعارض زناشویی قرار دادند آن ها در نشان دادن رفتارهای پرخاشگرانه و گرایش به سوی همسالان، بیشتر مستعد هستند.
– استین وآلبرو (2001)، که در پژوهش خود ارتباط مثبتی را بین سبک حل تعارض زناشویی مصالحه و ادامه دادن یا منحل کردن روابط شان یافته است هم سو می باشد برای مثال اگر زوج ها بخواهند روابط زناشویی شان مؤثر واقع شود آن ها به احتمال زیاد از راهبردهای مدیریتی مثبت از قبیل مصالحه کردن، یا برای مشکل یک راه حل راضی کننده استفاده خواهند کرد. (استین و آلبرو، 2001).
– اولسون و لورین، بریث و ویث و داون (2004)، در پژوهش به بررسی راهبردهای مدیریت تعارض زناشویی در 31 فرد متاهل پرداختند. این افراد از بین زوجینی انتخاب شده بودند که دارای پرخاشگری کلامی و فیزیکی در طی تعارض های خود با همسرشان بودند. برای تحلیل داده ها از سیستم رمزگذاری راهبردهای تعارض سیلاز استفاده شد. تحلیل محتوا نشان دادن افراد شرکت کننده در وهله اول از شیوه های توزیعی (انتقاد، اوامر خصمانه، سخنان گستاخانه و طرد)، در طی تعارض استفاده می کردند. در تفسیر اشکال غیر کلامی مدیریت تعارض سه راهبرد متداول مشخص گردید، که عبارت بودن از: گریه، اجتناب غیرکلامی و پرخاشگری (قلیلی، 1384).
– در مطالعه ایی توسط رحیم، کافمن و پسنیکا (2004)، بر روی 125 زوج انجام شد نتایج نشان داد، که استفاده از سبک های حل تعارض سازنده مثل سبک یکپارچه سازی، ملزم شده و مصالحه کننده زوجین را سمت رضایت زناشویی هدایت می کند، که بی ثباتی کم تری را به دنبال دارد. علاوه بر این شواهدی را فراهم آورد که تاثیر سبک های حل تعارض ملزم شده و مصالحه کننده بر رضایت زناشویی غیر مستقیم است و ناشی از نقس میانجی گری سبک یکپارچگی می باشد. هم چنین این پژوهش شواهدی را فراهم آورد که سبک های اجتناب کننده و مسلط که سبک های برنده- بازنده شدن در حل تعارض محسوب می شوند، تأثیر منفی بر رضایت زناشویی دارند. و این تاثیرات را می توان به نقش میانجی سبک یکپارچه نسبت داد، به عبارت دیگر به نظر می رسد که سبک های اجتنانب کننده و مسلط رضایت زناشویی را کاهش می دهند و بی ثباتی زناشویی را افزایش می دهند. به دلیل اینکه این دو سبک افراد را کم تر به طرف سبک یکپارچه هدایت می کنند.
– کراوس و راینر (1979)، به آزمون فرضیاتی درباره ارتباط شیوه خلاقیت کودکان و شیوه های فرزندپروری والدین پرداختند و دریافتند که مادران کودکان خلاق، برای حل مشکلات فعالانه برخورد می کنند و مادران غیرفعال به مسائل محطاطانه و با مقاومت درگیر می شوند. و هم چنین، آن ها دریافتند که برخلاف فرض های موجود، پدران کودکان خلاق، آسان گیر و غیر دیکتاتور بوده اند.
– پاترسون (1982)، طی مطالعاتی دریافت والدین متعارض و ناسازگار در مقایسه با گروه طبیعی و بهنجار، دستورات منفی و مبهم تری به فرزندان شان صادر می کنند از سبک والدینی مستبدانه استفاده می کنند و معمولاً کودک را سرزنش و تهدید، و بیشتر از تنبیه بدنی استفاده می کنند.
– مارتین و مک کوبی (1983)، با مطالعاتشان به این نتیجه رسیدند که والدین دارای تعارض زناشویی بیشتر سبک فرزندپروری مستبد و سهل گیر را به کار می برند و معمولاً فرزندانشان از فقدان حس ابتکار رهبری و اعتماد به نفس رنج می برد.
– جانس (1987)، در تحقیق خود نشان داده بود والدینی که سبک مقتدرانه یا اطمینان بخش را به کار می برد در زندگی زناشویی شان بیشترین رضایت را داشتند هم چنین نشان داده بود والدینی که سبک مقتدرانه یا اطمینان بخش را بکار می برند به احتمال زیادی کودکان دارای اعتماد به نفس و عزت نفس زیاد و حس مسؤولیت پذیری بالای را دارند.
– ری و همکاران (1990)، چگونگی فرزندپروری از دیدگاه فرزندان، والدین، و نوجوانان مبتلا به اختلال مقابله ای و سلوکی را مورد مطالعه قرار دادند. در این پژوهش یک مقیاس فرزندپروری توسط چند گروه از نوجوانان بهنجار، نوجوانان مبتلا به اختلال سلوکی و نوجوانان مبتلا به اختلال مقابله ای تکمیل شد. نتیجه تحقیق نشان داد که بین این سه گروه از نوجوانان تفاوت معناداری وجود دارد، نوجوانان بهنجار در مقایسه با دو گروه دیگر، والدین خود را ایده آل توصیف نمودند.
– لمبورن و همکاران (1991)، براساس چهارچوب نظری تئوری بامریند تحقیقی را انجام دادند، در این تحقیق 4100 خانواده 14-18 ساله را براساس ارزشیابی آن ها از والدین شان دو بُعد پذیرش، طرد، محدودیت و کنترل را به چهار دسته تقسیم کردند که عبارت اند از: اقتدار منطقی، استبدادی، آزادگذاری و مسامحه کار. و سپس نوجوانان از چهار حیطه رشد روانی- اجتماعی، پیشرفت تحصیلی، پریشانی درونی و رفتار مشکل دار مورد ارزیابی قرار گرفتند، نتیجه تحقیقات نشان داد نوجوانانی که والدین آن ها خود را به عنوان قاطع و اطمینان بخش (اقتدار منطقی)، طبقه بندی کرده بودند بالاترین نمره را در کفایت اجتماعی و پائین ترین نمره را در مقیاس اختلال روانی- اجتماعی کسب کردند. برای نوجوانانی که والدین خود را به عنوان مسامحه کار طبقه بندی کرده اند عکس قضیه صادق بوده است. نوجوانانی که والدین آن ها به عنوان مستبد طبقه بندی شده بودند، نمرات بالائی در مقیاس های مربوط به اطاعت و همنوایی با استانداردهای بزرگسالان نشان دادند. اما به طور نسبی در مقایسه با نوجوانان دیگر مفهوم (خود)، پائین تری نشان دادند. در مقابل نوجوانانی که از خانواده های آزادگذار منطقی بودند احساس اعتماد به نفس بیشتر از خود نشان دادند. اما تا حدودی اختلال رفتاری در مدرسه غیبت در مدرسه را گزارش دادند.
– شافر (1996)، براساس نظریه بامریند، کودکان پیش دبستانی را که در معرض هر سه شیوه فرزندپروری قرار داشتند، مورد بررسی قرار داد و

دیدگاهتان را بنویسید

فوکا | Postmag سبز فایل.