مقایسه اندیشه های احمد غزالی در سوانح العشاق با مثنوی معنوی مولوی- قسمت ۷

  • بین دو ادبیات روابط تاریخی وجود داشته باشد. (کفافی، ۱۳۸۹، ۱۷)

 

لذا همین دو اصل از نظر برخی پژوهشگران حوزه‌ی ادبیات تطبیقی می‌تواند مشکل‌ساز باشد. به این معنا که «اختلاف زبان در بین آثار ادبی در پژوهش‌های تطبیقی می‌تواند عاملی در وابسته کردن ملل ضعیف به دولت‌های قدرتمند غربی باشد» (المناصره، ۱۹۸۴، ۱۱۸).
مشکل دیگر در مکتب ادبیّات تطبیقی فرانسه آن است که در این مکتب «به نقد و اثر ادبی پرداخته نمی‌شود، بلکه تنها خود را در مسایل بیرونی اثر که به تأثیرپذیری و تأثیرگذاری و بررسی منابع و شهرت و انتشار مربوط است، محصور و محدود شده‌اند»(ولک و وارن، ۱۳۷۳، ص ۴۳).
در مجموع مکتب ادبیات تطیبقی فرانسه را می‌توان در سه حوز‌ه‌ی زیر مورد نقد و بررسی قرار داد:

 

 

    1. فقدان تعریفی روشن از دو مسأله مهم موضوع و روش این دانش.

 

    1. بی‌توجهی به اثر ادبی.

 

  1. محوریّت یافتن ملیّت در پژوهش‌های تطبیقی(حسان، ۱۹۸۳، ۱۵).

 

۳-۲-۱- مکتب ادبیات تطبیقی امریکایی:

 

مکتب امریکایی در ادبیات تطبیقی به دنبال انتقادهای شدیدی که به ویژه توسط منتقد و نظریه‌پرداز امریکایی «رند ولک» در ۱۹۵۸ به مکتب فرانسوی صورت گرفت، به منصه‌ی ظهور رسید. عمده‌ی انتقادات «ولک» بر رویکرد تاریخی مکتب فرانسه بوده است.
در این مکتب برخلاف مکتب فرانسه به روابط میان ادبیّات مختلف بر مبنای اصل تأثیر و تأثر توجهی نمی‌شود. آن چه در این مکتب اصالت دارد، اصل تشابه و همانندی است. «همین اصل تشابه و همانندی موجب شد که در این مکتب ادبیّات با دیگر معارف بشری از جمله هنرهای زیبا مثل نگارگری، معماری، رقص، موسیقی و حتّی بررسی رابطه ادبیات با علوم تجربی نیز در حوزه پژوهش‌های ادبی و نقدی قرار گرفت ادبیّات تطبیقی در این مکتب با نقد مدرن گره خورده است» (عبومد ۱۹۹۹، ۹۳).
در این مکتب، ادبیّت یک اثر ادبی مرکز توجّه می‌باشد. منظور از ادبیّت یعنی تمام آن ویژگی‌هایی که یک اثر را به اثر ادبی تبدیل می‌سازد. لذا در بررسی و تطبیق آثار ادبی باید به میزان ادبیّت آن توجه داشت نه روابط تاریخی و رابطه تأثیر و تأثّر از نظر پژوهشگران این مکتب، پدیده‌های ادبی، جریان‌های ادبی و مکاتب و گونه‌های ادبی، محدود به زبان و مکان نیستند.
«ادبیّات تطبیقی بی‌توجهی به موانع سیاسی، نژادی و زبانی به بررسی ادبیّات می‌پردازد. بررسی تطبیقی نباید در روابط تاریخی محصور بماند، چون، پدیده‌های بسیار ارزشمند مشابهی در زبان‌ها یا انواع ادبی رایج (در جهان) وجود دارد که با یکدیگر پیوند تاریخی ندارند. علاوه بر این ادبیّات را نمی‌توان در تاریخ ادبیّات محدود کرد و نقد ادبی و ادبیّات معاصر را از آن دور نمود» (مکی، ۱۹۸۷، ۱۹۶).
«هنری مارک» به عنوان یکی از پژوهشگران برجسته‌ی ادبیات تطبیقی امریکایی در تعریف آن می‌گوید: «ادبیّات تطبیقی یعنی مطالعه‌ی ادبیّات در فراسوی مرزهای یک کشور و بررسی رابطه‌ی ادبیات با دیگر حوزه‌های معرفت بشری مثل هنرها (نقّاشی، پیکرتراش، معماری، موسیقی)، فلسفه، تاریخ،‌ علوم اجتماعی، سیاست، اقتصاد، جامعه‌شناسی و…) و علوم و ادیان خلاصه این که ادبیّات تطبیقی یعنی مقایسه‌ی ادبیّات یک کشور با ادبیّات یک یا چند کشور دیگر و هم چنین مقایسه‌ی ادبیّات با دیگر حوزه‌های معرفت بشری (خطیب، ۱۹۹۹، ۵۰)
با توجه به تعاریف ارائه شده توسط پژوهشگران ادبیات تطبیقی امریکایی، می‌توان چنین نتیجه گرفت که ادبیّات تطبیقی از مرزهای محدود تاریخ‌گرایی و تأثیر و تأثر در ادبیّات ملل مختلف به عرصه‌ی وسیع‌تری پای نهاد که مهم‌ترین ویژگی این مکتب را می‌توان چنین بیان کرد:‌ ادبیّات تطبیقی امریکایی نوعی مطالعات فرهنگی است و علاوه بر آن بیش‌تر به نقد ادبی نزدیک‌تر است تا بررسی تاریخی پدیده‌های ادبی.

 

عکس مرتبط با اقتصاد

 

۳-۳- مکتب سوم؛ ادبیّات تطبیقی مارکسیستی:

 

رویکرد سوم را نمی‌توان از حیث معرفتی یک مکتب مستقل به حساب آورد، چون تنها به خاطر شباهت‌های ظاهری با نظریه‌ی ادبیّات مارکسیستی به مکتب ادبیات اسلاوی یا کشورهای اروپای شرقی معروف است. ظاهراً شباهت‌های صوری بین نظریه ادبیات مارکسیستی یا ادبیات تطبیقی (آن هم در مکتب فرانسه) موجب راهزنی برخی از پژوهشگران ادبیّات تطبیقی از جمله علوش و عبود شده است.
در این مکتب سوم «بررسی روابط ادبیّات مختلف براساس نقاط مشترک و مشابه میان آنهاست که این نقاط مشترک و مشابه بر اثر بسترهای اقتصادی و اجتماعی مشترک و تأثیر آنها بر ادبیّات و هنرشان بوده است» (علوش،۱۳۷۹، ۷۷).
قائلان به این مکتب متوجه تناقض آشکار میان مکتب ادبیات تطبیقی فرانسه و نظریه‌ی ادبیات مارکسیستی نشده‌اند و تنها به شباهت ظاهری این دو مکتب توجه داشته‌اند.
شباهت ظاهری این دو مکتب آن است که هر دو نگرش تاریخی به ادبیّات دارند. در ماتریالیسم فرهنگی «استقلال و همچنین نبوغ فردی و مؤلف و استقلال اثر ادبی را رد می‌کنند و متون ادبی را از بافت‌های تاریخی‌شان جدایی‌ناپذیر می‌دانند. نقش مؤلف کاملاً نادیده گرفته نمی‌شود، بلکه این شرایط تاریخی است که نقش مؤلف را تعیین می‌کند» (وسلیم برتنز، ۱۳۸۲، ۲۲۸).
به عبارت دیگر متن ادبی، همیشه بخشی از یک نظام بسیار گسترده فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. وجه مشترک ادبیات تطبیقی در مکتب فرانسه با نظریه‌ی ادبی مارکسیستی آن است که هر دو نبوغ و فردیّت را در ادبیات به گونه‌ای زیر سوال می‌برند. در مکتب فرانسه، ادبیات تطبیقی همیشه نوعی رابطه آن هم از نوع تأثیرگذاری و تأثیرپذیری وجود دارد و در نظریه‌ی ادبی مارکسیسم نیز ادبیات اساساً ناشی از زیر ساخت‌های اجتماعی و اقتصادی است.
 

۳-۴- ادبیات تطبیقی در ایران معاصر:

 

اگر از پیشینه تاریخی پژوهشهای تطبیقی در معنای ابتدایی آن در ایران صرف نظرکنیم، در دوره معاصر، ایرانیان قدری دیرتر از اعراب به کاروان «ادبیات تطبیقی» پیوستهاند و شاید اولین کسانی که در دوره معاصر متوجه ادبیات تطبیقی شدهاند، ایرانی نبودهاند، نمونه بارز آن دکتر محمد عمر دودپوتا، نویسنده هندی و مولف کتاب «تاثیر شعر عربی بر تکامل شعر فارسی» است. این کتاب فیالواقع اولین کتابی است که درباره ادبیات تطبیقی ایران و عرب به معنای امروزی آن نوشته شده است (محقق؛ مقاله سخنرانی درباره ادبیات تطبیقی، روزنامه صبح ایران شماره ۳۰۵۴، ۹/۳/۱۳۸۷).
جناب دکتر مهدی محققّ، ادیب و پژوهشگر معاصر بر آن است که ایران بنیانگذار ادبیات تطبیقی است، ایشان میگویند: «این که غربیها پیشگام ادبیات تطبیقی هستند، سخن گزافی بیش نیست، مولوی جلال الدین بلخی از پیشگامان ادبیات تطبیقی در دنیا بوده است، چرا که امروزه همه دنیا زیر سیطره فکری و معنوی او هستند، در ایران بسیاری از شعرا و فلاسفه و نقادان تاکید بر ادبیات تطبیقی داشتهاند؛ به عنوان مثال تطبیق دو شاعر در فرهنگ فارسی وجود دارد، و یا ابوسعید نیشابوری در متاب الأنصاف فی مسائل الخلاف دو مکتب را با هم مقایسه کرده است. در ادبیات تطبیقی زبان و ادب فارسی و عربی، بسیاری از عربها لغات و وزن شعر و ضربالمثلها و مضامین شعری خودشان را از ما ایرانیان اقتباس کردهاند. (همان: ص ۴).
استاد ابوالحسن نجفی، خانم دکتر فاطمه سیاح را نخستین استادی میداند که در میان معاصران به ارائه دروسی در ادبیات تطبیقی پرداخته است، وی مجموعهای با عنوان «مجموعه نقد و سیاحت» تالیف نموده و در آن پیرامون ادبیات تطبیقی سخن گفته است.
اما دکتر سیروس شمسیا، نظریه دیگری دارد. ایشان میگوید: «استادان معاصر ایران، متاسفانه به همه مهارت و استعدادی که در دو ادب فارسی و عربی داشتهاند دست به مطالعه تطبیقی آن نزدهاند. حیرتآور است که زبان و ادبیات دو ملت این همه با هم در آمیخته باشد. ولی در مطالعه تطبیقی آن تقریبا هیچ مأخذ مهم و قابل توجهی در دست نباشد (دودپوتا؛ ص ۱۳).
ایشان در این میان و از باب مثال، از مرحوم بدیع الزمان سنندجی نام میبرد و میگوید: «ایشان با همه اشرافی که در ادب عربی داشت، این کار را نکرد. او اصولاً میلی به تالیف نداشت». و یا مرحوم ملا باقر شریف اردکانی صاحب کتاب ارزشمند «جامع الشواهد»؛ وی با وجود شرح دقیق همه شواهد شعری عربی، هیچ علاقهای برای ذکر معادلهای فارسی بر آن شواهد، حتی به صورت جسته و گریخته از خود نشان نداده است. البته این گفتار به آن معنا نیست که اولاً استادان و ادیبان معاصر ایران، هیچ توجهی به ادبیات تطبیقی ننمودهاند. بلکه توجه ایشان به این موضوع در حد بایسته و شایستهای نبوده است (همان:ص ۱۴).
در میان معاصران ایرانی، گذشته از خانم فاطمه سیاح، میتوان به افراد زیر به عنوان ادیبان معاصری که در پژوهشهای خود، به ادبیات تطبیقی توجه نمودهاند، اشاره نمود.
استاد ابوالحسن نجفی در سالهای ۱۳۴۶-۱۳۴۹ در دانشگاه اصفهان درس ادبیات تطبیقی ارائه کرده است. او متنی مختص با عنوان: «ادبیات تطبیقی» نوشته است، این متن اولین متن چاپ شده به زبان فارسی درباره ادبیات تطبیقی است.
دکتر جواد حدیدی با تالیف کتاب «از سعدی تا آراگون» مطالعه ارزندهای در زمینه ادبیات تطبیقی فارسی و اروپایی تحریر کرده است. او به راستی بزرگترین چهره ادبیات تطبیقی ایران و نماینده راستین مکتب فرانسه بود. بحث پیرامون نقش دکتر جواد حدیدی در رواج علمی ادبیات تطبیقی در ایران معاصر و جایگاه ایشان خود موضوعی جداگانه است( امین مقدسی؛۱۳۸۶: ص۲۸).
عنوان ادبیات تطبیقی در ایران معاصر هم مانند جهان عرب با اظهار نظرهایی مختلف و بعضاً متضاد همراه بوده است. اگر چه در مجموع همان عنوان «ادبیات تطبیقی» مشهور و متداول است. در ایران در دهههای۳۰ به بعد، رشته ادبیات تطبیقی و دروس مربوط به آن در چند دانشگاه مهم کشور ارائه میشد. اگر چه این اقدام مهم ادامه پیدا نکرد واز سال ۱۳۵۷ شمسی به بعد، به طور کلی از حرکت باز ایستاد. اما در چند سال اخیر، بار دیگر توجه به مبحث و جایگاه ادبیات تطبیقی در دانشکدههای ادبیات دانشگاههای کشور در میان استادان ادبیات مطرح گردیده است و کم و بیش کارهایی نیز صورت گرفته و یا در شرف انجام است؛ از جمله ایجاد رشته ادبیات تطبیقی در دانشگاه شهید باهنر کرمان و چند دانشگاه دیگر که این رشته را ایجاد کردهاند (زرین کوب؛ ۱۳۶۹: ص۳۱۳).

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

۳-۵- بررسی رویکرد گرایی احمد غزالی و مولوی در آثار خود:

 

بیگمان، ادبیات غنی پارسی با وجود تجلی آثار فاخر شعرا و ادبا از قرون گذشته تا به امروز به عنوان یکی از گرانبهاترین و پرنغزترین شکل ادبیات در سطح بینالملل متجلی گردیده و عمده محبوبیت و مقبولیت عامه آن به دلیل تنوع سبکها و گرایشهای ادبی است که شعرا و ادبای این پهنه سرزمینی در الهامگیری از مراجع طبیعی و رخدادهای پیرامونی توانستهاند به تبیین اندیشههای ذهنی خود در قالب ادبیات نثر و نظم دست یابند (احمدی:۱۱، ۱۳۹۲).
در ادبیات ملل و بخصوص در ادبیات پارسی، از مهمترین زمینههایی که همواره به منظور رصد و پایش سبک معنایی شعرا میتواند وجه مستمسک قرار داشته باشد، بررسی اندیشهها و تفکرات شاعر و تبیین زوایا ذهنی وی دررابطه با ماهیت اشیاء، مخلوقات، کائنات، جهان پیرامون، دیدگاههای مذهبی، جهانبینی ماوراء و… بوده است که میتواند در ارزیابی همه جانبه آثار ادبی یک شاعر مثمر ثمر باشد.
در ادبیات فارسی، میتوان به کرات به شباهت بسیاری از اندیشههای ادبا در ماهیت بخصوص ادبای نامی سدههای ۵ تا هشتم به طور مثال شیخ احمد غزالی و خواجه مولوی اشاره داشت که خود برگرفته از مضامینی نظیر عشق و عرفان، جهانبینی الهی است. در حقیقت اندیشههای خواجه مولوی را به نوعی تاثیرپذیری از اندیشههای احمد غزالی در باب عرفان و عشق برشمردهاند (اردلان:۸۷، ۱۳۸۵).
از مهمترین شعرا و ادبای پهنه ادبیات پارسی میتوان به مجدالدین ابوالفتح احمد بن محمد غزالی یکی از فقهای بزرگ سده پنجم هجری در مذهب شافعی و زاده توس و نیز خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین مولوی شیرازی شاعر بزرگ سده هشتم ایران اشاره داشت.
اندیشههای احمد غزالی را میتوان به وضوح در آثارش بخصوص در کتاب سوانح العشاق به صورت ملموس دریافت که با احساسات و تخیلات شاعرانه گره خورده است. بسیاری از حقایقی که در سوانح بیان شده حاصل تجارب چندین و چند ساله غزالی در امر سیر سلوک است. او نه تنها در مسیر عشق و عرفان صاحب نظر است بلکه یکی از ویژگیهای ممتاز در اندیشه غزالی، تفکرات سیاسی غزالی، آمیختگی اخلاق و سیاست است (تقوی:۴۲، ۱۳۸۴).
غزالی از دریچه مذهب و اخلاق به سیاست مینگرد، از این رو از نظر وی سیاست، علم قدرت وکسب قدرت به تعریف مصطلح نیست، بلکه وسیله اصلاح خلق و هدایت آنان در طریقی است که برای دنیا و آخرت منجی است. در ادامه میتوان اشاره داشت که مراتب بعدی در اندیشههای احمد غزالی عمدتاً میتواند بر مبنای ماهیت سلوک صوفیانه وی و تبین معنایی روندهای ادبی در شعر بر مبنای استعارات و کنایات و به طور کل صنایع ادبی در باب عشق و آن هم عشق عارفانه متجلی ساخت. بسیای از حقایق و اصطلاحات عرفانی در آثار غزالی رنگ و بوی دینی و مضمون الهی دارد.
در ادامه به بررسی اندیشههای مولوی پرداخته شده است.در اندیشههای مولوی، عرفان جایگاه متعالی دارد و وی را به اعماق محصور خشکه مقدسان راهب منش نمیکشاند بلکه اخلاق فردی توأم با اخلاق اجتماعی را در مولوی به تعالی میکشاند تا آنجا که شدیدترین انتقادات به بداخلاقیهای فردی و اجتماعی را میتوان در اشعار مولوی مشاهده کرد. (دشتی:۴۳، ۱۳۸۸)
از دیگر جنبههای اندیشه مولوی میتوان به موضوع عشق اشاره داشت. ژرفترین و عمیقترین مفهوم در اشعار مولوی عشق است که میتوان هم رگههایی از عشق مجازی و هم رشحاتی از عشق حقیقی را در کلام او یافت، خود را بنده عشق میداند و از دیدگاه او عشق روح و حقیت عالم هستی است، عشق است که انگیزه آفرینش است، آدمی و پری همه طفیل هستی عشقاند. باب دیگر اندیشههای مولوی، آزادمنشی متوکل به قضا و قدر الهی است. او مرحله تکمیل سیر متعالی شخصیت انسانی در تقوی و دانش را توکل میداند و تکیه صرف به دانش و اعمال بشری را حتی کفر میپندارد اما از منظری دیگر خود را نوشنده باده الهی الست میداند و در برابر رضای خدا دم برنمیآرد (زرین کوب: ۱۱۸، ۱۳۷۳).
شاید در بررسی اولیه به ماهیت تا حدودی یکسان اندیشههای عرفانی و سلوکانه این دو ادیب شهیر بتوان اشاره داشت، لیک بنا بر اهیمت اندیشههای شعرا و ادبا در بررسی جایگاه آثار آنان و پویش معنایی آن، مقایسه اندیشه مولوی و احمد غزالی میتواند حائز اهمیت باشد.

 

 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی

 

۳-۶- بررسی زندگینامه و شرح مختصر سبک ادبی مولوی و احمد غزالی:

 

 

۳-۶-۱- احمد غزالی:

 

شیخ‌المشایخ مجدالدین ابوالفتوح احمدبن محمد غزالى طوسى برادر کهترحجهالاسلام ابوحامد محمدبن محمد غزالى است. وى نیز مانند برادر، آغاز غمر را در تعلیم علوم دینى گذراند و از جملهی فقهاء زمان در مذهب شافعى شد لیکن علاقه و توجه بیشترى به وعظ داشت و گفته‌اند که او را در وعظ بیانى نیکو بود. احمد غزالى از تاریخ ۴۸۸ تا ۴۹۸ هـ که حجهالاسلام محمد غزالى به سفر ده سالهی خود رفت، به نیابت از او در مدرسهی نظامیهی بغداد تدریس مى‌کرد. وى در طریقت، پیرو ابوببکر نساج بوده و سلسلهی ذهبیه او را از کبار اقطاب خود شمرده‌اند و او خود چند تن از مشایخ بزرگ تصوف را تربیت کرده است.
وفاتش در قزوین اتفاق افتاده و این واقعه را به سال ۵۲۰ و ۵۱۷ هـ نوشته‌اند و اقوال نامعتبر دیگرى نیز در این باره هست. از مهمترین آثارى که به او نسبت داده‌اند یکی: کتاب لباب‌الاحیاء است که اختصارى است از کتاب احیاء علوم‌الدین؛ و دیگر کتاب‌الذخیره فى علم‌البصیره؛ و دیگر کتاب بحرالحقیقه است.
در این کتاب اخیر غزالى چنین پنداشته است که براى وصول به مرتبه فنا باید از هفت بحرگذشت، و آنگاه گفته: ”بحر اول معرفت است و گوهر وى یقین است، بحر دوم جلال است و گوهر وى حسرت است، بحر سوم وحدانیت است و گوهر وى حیات، بحر چهارم ربوبیت است و گوهر وى بقا، بحر پنجم الوهیت است و گوهر وى وصال است، بحر ششم جمال است و گوهر وى رعایت، بحر هفتم عزت است و گوهر وى فقر است.“ رساله دیگرى به‌نام رسالهالعشقیه نیز به شیخ احمد نسبت داده‌اند.
مهمترین اثر غزالى کتاب سوانح‌العشاق او است که از آن نسخ متعدد در دست است و به طبع رسیده. این کتاب را غزالى به خواهش یکى از دوستان و پیروان خود در معانى و احوال و اسرار عشق، بدان نحو که مورد توجه و تأمل صوفیان است، نوشته و هر یک از اسرار و معانى را در فصلى مورد بحث قرار داده و در ضمن این فصول تمثیلات کوتاه و حکایات مختصر براى توضیح بیان خود گنجانیده است و به اشعار مختلف از غزل و رباعى پارسى و تازى استشهاد کرده که همه لطیف و دل‌انگیز است. شیوه انشاء سوانح بسیار ساده و در عین سادگى پرمغز و پرمعنى است.
گرم روى و سوختگى نویسنده از همه جاى کتاب مشهود است و این امر موجب شده که در عبارات سوانح به قدر دیوانى از شعر لطف و حال دیده شود. از احمد غزالى مکاتیبى به فارسى باقى است، این مکتوب‌ها بر روش مکاتیب مشایخ و علماء عهد، آمیخته به اشارات مختلف از آیات و احادیث، است که در سیاق کلام و با اتصال به اجزاء آن مى‌آید و در آنها بسیارى از مبانى اعتقادات صوفیه مورد بحث قرار مى‌گیرد.
احمدغزالى در اثناء کلام خود به اشعار و خاصه رباعى‌هاى بسیار استشهاد کرده که مسلماً قسمتى از آنها از او است و همه آنها لحن اشعار عرفانى اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم را دارد.
وى اشعارى را که از دیگران نقل کرده با قید ”گفته است“ و ”مى‌گوید“ از اشعار خود متمایز ساخته است. در اینجا برخى از ابیاتى را که مسلماً از او است براى ملاحظه نمونه‌اى از اشعار او نقل مى‌کنیم:
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز چراغ وصل دایم شب ما
زآن مى که حرام نیست در مذهب ما تا روز اجل خشک نیابى لب ما
از بس که دلم طریق عشقت سپرد اشکم به‌من و تو برهمى رشک برد
بنگر که بدیده درهمى چون گذرد تا نگذارد که دیده در تو نگرد